simulator

۱۲ مطلب با موضوع «روزنوشته» ثبت شده است

فکر میکنم تنها مشکلی که هست احساساته!
در همه نوعش
حس ایده ال طلبی...حس ترس....حس دوست داشتن...حس نیاز داشتن

کاش میشد یکدفعه خاموش کرد این جریان رو
شدن که میشه ولی یکدفعه فکر نکنم بشه...زمان میخواد
۱ نظر ۱۱ تیر ۹۷ ، ۱۹:۲۵
Simulator
بیا قبول کنیم که آدمیم دیگه
قرار نبوده همیشه بهترین گزینه رو انتخاب کنیم و انجامش بدیم
توانایی یکسری از کارها رو نداریم
بیا ببخشیم خودمونو بخاطر کارهای اشتباهی که خبر نداشتیم قراره بخاطرش چند سال درگیر باشیم
کاش میشد این گره ذهنی رو باز کرد
مغز رو خاموش کرد و بدون ترس از آینده و تجربه های تلخ گذشته زندگی کرد
کاش میشد هدف از این خلقت مزخرف رو فهمید
قراره چیکار کنیم؟ میخوایم به چی برسیم
کاش دغدغه ی دنیای دیگه ای رو نداشتیم...این جا که داغونه...طبق قوانینی که میگن اونور داغون تره

و در نهایت متنفرم از احساسات...همه نوع حسی...حس خواب،حس شهوت،حس ایده آل طلبی
هم زندگی خیلی نکبت واره هم مردن...انگار اره کردن توی کونمون و نمیشه هیچ حرکتی کرد

۲ نظر ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۲۰
Simulator

امشب هم اتاقیم ماجرای جالبی رو تعریف کرد

استاد درس عمومیشون اومده سر کلاس و ظاهرا سن زیادی هم داشته

گفته من سال 67 رییس بیمارستان روانی ها بودم.اونموقع هفده سال سابقه کار داشتم.یه روز یه جوون اومده اونجا استخدام شده و مدرک تحصیلاتی دانشگاهی داشته و بعد یه مدت بخاطر همین مدرک شده رییس بیمارستان و این بنده خدا شده معاونش

میگه سر یه موضوعاتی اختلاف نظر داشتیم که یه روز این جوون تحصیل کرده به این بنده خدا میگه شما به اندازه مدرکت نظر بده و حسابی میخوره توی پرش.استعفا میده از بیمارستان و میشینه میخونه و مدرک دیپلمو میگیره و کنکور میده و پرستاری تهران قبول میشه ولی انتقالی میگیره به شهرش و در کنار کار درسشم میخونه و بعد ارشد و دکترا مدیریت میخونه و میشه رییس خفن ترین بیمارستان شهر......

خلاصه الان میگه دوست دارم اون بنده خدا رو ببینم و پاهاشو ببوسم بخاطر حرفی که بهم زده

زندگی گاهی اوقات خیلی عجیب تغییر میکنه

۰ نظر ۰۱ اسفند ۹۶ ، ۰۴:۵۳
Simulator
بعضی موقع ها بدجورکم میارم
شدیدا از لحاظ روحی کم میارم و خودمم میشم باعث سلب آرامش خودم
این اواحر دیگه خیلی زیاد شده این مشکل و نمیخوام اینجوری ادامه بدم
تنهایی سخته
مخصوصا توی این سن.آدم هزارتا نیاز داره که احساسات هم قاطیش شده و کلا اگه پا کج بزاره حسابی گند میزنه
ولی همیشه باید در حال تغییر بود
باید به فکر این باشم که دو سال دیگه حسرت این روزا رو نخورم
از این به بعد بیشتر مینویسم
باید واقعا همت کنم و خودم رو راضی تر از این گه دارم
۰ نظر ۰۹ آذر ۹۶ ، ۲۳:۲۸
Simulator
روزها چقدر زود میگذرن:)
هشت ماه از سال 96 گذشت
انصافا انگار همین دیروز بود که همه میگفتن سال 95 اصلا خوب نبود و امیدواریم سال 96 به خوبی تموم بشه....تموم شد:)
و عمر هست که به این سرعت میگذره و من هنوز سردرگمم
هنوز به خودم کنترل ندارم وچه بسا که سالیان دیگه طول بکشه و هنوز به خودم کنترل نداشته باشم

میخوام به شکل جدی یه برنامه دیگه رو شروع کنم
بستر اصلیش کتاب اثر مرکب هست و دایما به 5 لغت دیگه هم فکر میکنم:صبر،دقت،سخت گیر،ایمان،اراده
سخت به نظر میاد ولی روش کار میکنم
مطمئنم نتیجه میده
۰ نظر ۰۵ آبان ۹۶ ، ۱۵:۲۸
Simulator
دیشب از بدترین شب هایی بود که توی عمرم داشتم
توی زمین بسکتبال مربی چیزی بهم گفت که واقعا احساس حقارت کردم.خیلی برام سخت بود
تقریبا یه ربع چون مانع نداشتیم از من به عنوان مانع استفاده کرد!
قسم خوردم که این توهین رو بی جواب نذارم.کینه ای نیستم.ولی اونقدر تمرین میکنم که بشم نفر اصلیه تیم

نمیخوام این حس حقارت توی بقیه جنبه های زندگیم هم باشه.امیدوارم بتونم توی درسا خودمو جمع کنم
۰ نظر ۲۷ مهر ۹۶ ، ۰۰:۱۲
Simulator

یکی از اصلی ترین مشکلاتم خودسانسوری شدید هست برای دوری از قضاوت دیگران

اصلا نمیتونم خودمو بروز بدم

حتی توی وبلاگ هم این اتفاق زیاد میافتاد

از این  به بعد میخوام تلاشمو کنم با این مشکل روبرو بشم و حلش کنم

۰ نظر ۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۷:۰۴
Simulator

بطور اتفاقی ویدیویی دیدم از یکی از مشاورین برتر کنکور

میگفت مثلا کسی که دندون زشکی میخواد باید اینجوری تجسم کنه که دندون پزشکی بچشه!

برا بچش شاید نتونه به موقع بخوابه

یا وسط استراحتش بچش بیاد و ازش کمکی بخواد

یا وقتی داره با گوشی بازه میکنه بچش بیاد و کارش داشته باشه

توی تموم این موارد نمیتونه به بچش بگه حالا برو من بعدا میام.دندون پزشکی هم اینجوریه که باید بهش برسی تا بهش برسی!!


یا میگفت یکی که چاقه و یه شیرینی میخوره و لذت میبره خیلی بهتر از همون فرد چاقه که میخوره و حرص هم میخوره.اگه نمیتونی کنترل کنی لذت ببر


۰ نظر ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۰۵:۵۹
Simulator

داشتم مصاحبه یه ادم موفق رو میخوندم 

ازش پرسیدن توی این پروسه ناامید هم شدی؟

گفت اصلا ناامیدی معنایی نداره.وقتی من هدف رو انتخاب کردم و دارم توی مسیر جلو میرم ناامیدی یعنی چی؟باید نهایت تلاشی که میتونم برای رسیدن بهش.

 اگه انسان به نا امیدی برسه یعنی در گرفتن تصمیمش مشکل داره و احتمالا هنوز نمیدونه چکار داره میکنه!


بین تمام عوامل رسیدن به موفقیت(که خود موفقیت یه مفهومی هست که هر لحظه ممکنه تعریفش فرق کنه)امید بیشترین تاثیر رو داره و بین باقی عوامل هم ریشه داره

باید روی این قضیه سرمایه گذاری کرد.

امید از کجا میاد؟! ایمان

۲ نظر ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۰۴:۳۳
Simulator

1-زمان.فوق العاده ماهیت مهمی هست.توی همه چیز تاثیر میزاره.از بعد ماه رمضون رفتم آموزش بسکتبال.تعریفی نداشتم.عشقی بازی میکردم

الان تقریبا دوماه گذشته و بازخوردها نشون میده که اوضاعم بهتر شده.خیلی بهتر

حالا من میدونم این تاثیر زمان رو ولی تغییری توی زندگیم ایجاد نشده.مثلا من توقع دارم با یک هفته برنامه نویسی تمرین کردن برسم به اوج.خوب نشدنیه.نمیتونم یه برنامه دو ساله برا خودم داشته باشم.اونوقت فکر میکنم این دانشجوها پزشکی به چه امیدی برا 15/16 سال بعد برنامه ریزی میکنن؟!

2-کتاب هم تاثیرات فوق العاده ای داره توی زندگی.تقریبا از یک ماه پیش که توی همین بلاگ با چند نفر خوره ی کتاب آشنا شدم تصمیم گرفتم بیشتر بخونم.چندین کتاب خوندم و بزودی در موردشون مطلب میزارم.در بین این کتاب خوندنا خیلی هوس کردم ایکاش زبانم خوب بود تا میتونستم کتاب های زبون اصل خوبی که هست رو هم بخونم


3-اما به نظرم تاثیر گذار ترین چیز ها در زندگی ما،آدم ها هستن.آدما میتونن در عرض یک ساعت تجربه و شور و شوق و انگیزه ای در حد صدها کتاب عالی یا ساعت ها تلاش کردن بدن

البته نه هر آدمی.طبیعیه که آدم های منفی میتونن خیلی ضربه بزنن و الان که یکسری چیزهارو تجربه کردم واقعا معنی این جمله رو میفهمم:هر چقدر پیشرفت کنی از میانگین آدمای دور و برت بالاتر نمیری


4-یسری برنامه ها دارم حداقل 5 ماه طول میکشه.تصمیم های جدید.امیدوارم نتیجه ی دلخواهم رو بده

۰ نظر ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۳۲
Simulator