simulator

۸ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

پریروز مریم میرزاخانی مرد.بخاطر سرطان

۰ نظر ۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۲:۴۷
Simulator
پست قبلی که گذاشتم در مورد خواب بود.چیز خاصی نداشت
چند وقته بیشتر روی خوابام دقت میکنم.کلا فرایند خواب و رویا دیدن
دو/سه سال پیش یه کتاب خوندم به اسم :حتما شوخی میکنید آقای فاینمن
به احتمال 99 درصد اسم این دانشمند رو نشنیدین:/
ولی خیلی آدم باحال و با استعدادی بوده
یه قسمت از کتابی که در مورد فاینمن خوندم مربوط به این بود که یه مدتی فرایند خوابشو کنترل میکرده.حتی اون لحظه ای که به خواب میره رو تقریبا به یادش بود(طبیعتا وقتی میخوایم بخوابیم تا سرمونو گذاشتیم رو بالش خوابمون نمیبره!بین چند دقیقه تا چند ساعت طول میکشه)
برا همین منم کنجکاو شدم و بیشتر حواسم هست
۱ نظر ۱۶ تیر ۹۶ ، ۲۲:۵۸
Simulator
هزینه کلاس بسکتبال 150 تومن
هزینه باشگاه بدنسازی 37.500
هزینه بیمه 15000
هزینه کلاسای دانشگاه 300 تومن
یعنی این تابستونی نزدیک 500 هزار تومن خرج میزارم کف دست مادرم
می ارزه؟؟؟
به یه شرط
نمره بیست از دو درس فیزیک و حرفه ای دنبال کردن ورزش
این ریسک رو میکنم و با برنامه و هدف براش تلاش میکنم
۰ نظر ۱۶ تیر ۹۶ ، ۱۲:۵۱
Simulator

پدر بزرگ پیری دارم که به همراه مادربزرگم زندگی میکنه

از کار افتاده هست و باید یکی جمعش کنه که اینکارارو مادر بزرگم انجام میده

دو سه روز پیش رفتم خونشون و مثل اینکه مادر بزرگم خسته شده بود و عصبی و از صبح تا عصر میره خونه عمم و پدربزرگ برای چند ساعت (نهایتا 6 ساعت تنها بوده تو خونه)

وقتی من رفتم مثلا نیم ساعت میشد که مادربزرگ برگشته بود

خلاصه همین که نشستم پدربزرگ خیلی محزون نگام کرد و گفت من تا همین الان تنها بودم!

خیلی سوز داشت این یه جملش.خیلی با لحن سنگینی گفت.خیلی براش سخت بوده اون چند ساعت


خیلی تلخه.خیلی

۰ نظر ۱۵ تیر ۹۶ ، ۰۰:۲۷
Simulator

میخوام تمرکز کنم روی یک هدف

مثلا ارشد سال دیگه

مثلا ورزش منظم

مثلا بسکتبال

مثلا خوندن چند کتتاب خوب در تابستون

برنامه داشتن در تابستون تا بگا نره و خودمو بگا ندم

۰ نظر ۱۲ تیر ۹۶ ، ۰۵:۵۱
Simulator

مدت های زیادی میشد که خواب نمیدیدم!

تا اینکه از خوابگاه برگشتم خونه...شب اول یه خواب ترسناک ...

شب دوم یه خواب تخیلی

و شب سوم یک خواب رمانتیک(دو تا از بچه های دانشکده:/)

خیلی خوشحال بودم از اینکه خواب دیدنم راه افتاده که دیگه قطع شد:|

۲ نظر ۱۲ تیر ۹۶ ، ۰۳:۵۱
Simulator

میخوام کل ماجرا رو تعریف کنم تا بعدها این خاطره رو داشته باشم

البته باید بگم تا الان اولین و اخرین عاشقی من بوده

روزای اولی که رفتم به دانشگاه بود...سر کلاس زبان...

یادمه اولین بار اونجا دیدمش...من نشسته بودم و اونم اومد رد شد و رفت نشست

چیزی که مطمئنم من اول از یکی دیگه خوشم میومد:/

یکی بود که نسبتا قیافه خوبی داشت و با خودم میگفتم این خوبه... تا اینکه همون روزای اول نزدیک ترین رفیقم در اون زمان گفت من اونو میخام:(

و البته بعدا دیدم که خیلیای دیگه هم همونو میخان:|

خلاصه گذشت و من به فکر پلن bافتادم

این دختره اولاش یادمه خیلی چیز خاصی نبود...یکم منو یاد دختر خالم مینداخت ولی واقعا از لحاظ ظاهر چیز خاصی نداشت

ولی به مرور زمان اونقدر از خودش شخصیت نشون داد که من روانیش شدم... و شدیدا خاطر خواهش و جوری رفته توی ذهنم که هر کاری میکنم از سرم درنمیاد

خلاصه تقریبا از همون اوایل رفتم تو فکرش و بعد از تقریبا یک ماه که میخواستم از ازش جزوه بگیرم جرئت کردم و سر کلاس فکر کنم ریاضی وقتی داشت استاد حضور غیاب میکرد من دقیقا پشتش نشسته بودم 

سرمو بردم جلو و گفتم ببخشید خانم فلانی میشه جزوتونو بگیرم و اونم گفت باشه

۰ نظر ۱۲ تیر ۹۶ ، ۰۳:۲۲
Simulator

حس ایده آل گرایی

همش فکر میکنی باید بهترین باشی توی کارت 

واسه چی؟برای اینکه به چشم بیای،برای این که دیده بشی،برای اینکه ازت تعریف کنن

ولی اینا باعث خوشحالی نمیشه.از نظر من نمیشه

نمیدونم دقیقا چی میخوام ولی میدونم اینا نیست

الگو برداری به نظرم کار غلطی هست.هیچ دو انسانی با هم قابل مقایسه نیستن که من مثلا بخوام یه الگو قرار بدم برا خودم و بعد بشم دقیقا مثل اون

این کار رو کردم و جواب نداده

 

میخام روی یکی از قابلیت هایی که فکر میکنم وجود داره کار کنم و قویش کنم و اونم ناخوداگاهه.تلقین 

البته درکنار تلاش بیشتر

۰ نظر ۰۲ تیر ۹۶ ، ۲۲:۴۸
Simulator